آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

این هم دومین عید بنده

سال نو مبارک وبالاخره رسید این سال جدید!سال مار سال تحویل حدود 2:30 بعد ازظهر بود که من به همراه بابا مجید و مامان زهره دور سفره هفت سین نشستیم.بعد از شروع سال جدید مامان زهره قرآن رو باز کرد عجب سوره باحالی اومد! بعدش هم حافظ عجب فالی!! بعد بابا مجید به من و مامان زهره عیدی داد.آخ جون بعد از سال تحویل رفتیم خونه مادربزرگ مامان زهره بعدش هم رفتیم دیدن مادر بزرگ مامان بدری جون   این هم عکسها:      که این رو اضافه کنم که تمامی وسایل هفت سین و جاشمعی مار رو مامان زهره جون خودش درست کرده. به افتخارش این هم عکس های مسافرت تالش: ...
12 ارديبهشت 1392

آخرین محرم شیرخوارگی من....

السلام علیک یا اباعبدالله و این هم آخرین محرم ،آخرین تاسوعا و عاشورایی که من شیرخواره بودم ما یعنی بنده و مامان زهره و بابا مجید روز ٨ و ٩(تاسوعا) رفتیم خونه عمه فتانه که شب از اونجا بریم دسته عزاداری. بعد از خواب بعدازظهر ما میرفتیم و پس از بازیهای بس فراوان با عرشیا (پسر عمه فتانه) و آرین (پسر عمه  رویا) و خوردن شام که همه غذاهای نذری بود که عمو حسن و نیما  و عمه رویا آورده بودند ،میرفتیم بیرون از خونه . دست عمه فتانه جون واقعا درد نکنه. ضمنا مامان بزرگ رو هم که سر کوچه شون میدیدیم و باهم دسته ها رو تماشا میکردیم. اما بابابزرگ چون مریضه نمیتونست بیاد ما خیلی برای مامان بزرگ دعا کردیم . مخص...
17 آذر 1391

تولد دایی محمد جون

وبالاخره این هم تولد دایی محمد جون به افتخار ٢٢ سالگیش بزن دست قشنگه رو   البته یه کوچولو با تاخیر برگزار شد آخه میخواستیم روز چجمعه که همه off ببخشید پارسی رو پاس بداریم تعطیل هستند برگزار بشه بابامجید پیش بابابزرگ بود که تازه از بیمارستان مرخص شده بود . دایی محمد دنبال من و مامان زهره اومد و ما 3 تایی عصر رفتیم خرید کیک و نونو باگت چه باروونی هم اومد. مامان بدری جون چه غذایی پخته بود .واقعا جاتون خالی. البته بابا مجید هم شب به ماپیوست. راستی خاله نادره اینا (خاله مامان زهره) هم بودند   ...
17 آذر 1391

من رفتم ایستگاه واقعی واقعی آتشنشانی

هفت هفت یک هزار و سیصد و نود ویک : من ،مامان زهره و بابا مجید ٣ تایی رفتیم پارک لاله که بعد از نمایشگاه و پارک  رفتیم تو خود خود ایستگاه آتشنشانی کنار پارک!! تصورش رو بکنید ایستگاه واقعی واقعی و ماشین ها ی واقعی واقعی و آقای آتشنشان. آقای آتش نشان به بنده گل داد،آخه میدونید اون روز چه روزی بود؟؟ روز آتشنشانی:     ...
17 آذر 1391

موهای من رو ندیدید؟؟؟؟!!!!

و اما موهای بنده که تا یه مدتی باهاشون خدا حافظی کردم : روز ١ شنبه ١٩ شهریور ماه ٩١ بابابزرگ و به همت مامان بدری جون موهای من با ماشین و بعدش به کمک تیغ از ته زده شده و من شدم آرتین بی مو به افتخارم بیا اون دست قشنگه رو ...
5 آذر 1391

من و یک خرید آخر هفته

در تاریخ جمعه 21 مهرماه 1391 خورشیدی من به اتفاق مامان زهره و بابا مجید و مامان بدری جونم رفتیم کوچه مروی.واقع در خیابان ناصر خسرو . از جلوی مکان تاریخی شمس العماره هم گذشتیم .که مامان زهره چند تا عکس فوری از من گرفته آخه همونطور که میبینید من روی نیمکت تنها نشستم که مامان زهره موقع عکس نگران بود نکنه من از روی نیمکت بیفتم در این عکس آخری اگه دقت کنید یه کوچولو شمس العماره قابل رویته ...
27 مهر 1391

درددل های مادرانه

فرشته کوچولوی من ! الان 3 هفته است که راه میری جدیدا یاد گرفتی تند تند به حالت دو میری! و من چه دلتنگ چهاردست وپارفتنت خواهم شد تو ای کودک 16 ماهه من!تورا دلتنگ خواهم شد روز به روز که بزرگ تر میشوی!گرچه شیرینتر و جذاب تر میشوی اما چه دلتنگ تو خواهم شد ! آن هنگام که تورا در آغوش میگیرم و تو کامل در بغل من جامیشوی! دلتنگ همین لحظه ها میشوم دلتنگ اینکه دیگر آنقدرکوچک نباشی که در آغوشم جا بگیری! اما آغوش من همواره به روی تو باز است ...
27 مهر 1391

کلمات قصار

واما کلماتی که من به زبان میارم: دست:   از 9ماهگی  به صورت کامل و صحیح چرخ:           از9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن سبز:      از 9ماهگی  تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن زرد:           از 9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن رفت:      از 9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن شیر:     از 10 ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن در:         ...
27 مهر 1391

من و پارک و دوستانم

امروز 5شنبه 23 شهریور ماه یک هزار و سیصد خورشیدی: من و مامان زهره رفتیم پارک ملت که اونجا دوستانم رو ببینم ،که پیشنهاد رفتن به چنین قراری رو مامان زهره و البته خاله مرجان جون دادند که ازهر دوشون بینهایت ممنونم پارسا پسر خاله مرجان. آرتا پسر خاله بهاره. سپنتا پسر خاله مریم. بردیا پسر خاله نسرین. پانیلا دختر خاله کتایون . من کامیونم رو برده بودم که بچه ها هی از من میگرفتند و باهاش بازی میکردند من هم ماشین یکی از بچه ها رو میگرفتم ما دوبار پفیلا رو ریختیم روی زیر انداز که مامان هامون مجبور شدند اون رو بتکونند   این عکس قبل از رسیدن سر قرارمونه: معرفی میکنم از سمت چپ: بردیا جون،پارسا جون،خودم،سپنتا جون ...
1 مهر 1391

من پارک قفس پرندگان

جمعه 17 شهریور ماه 91 من و مامان زهره و بابا مجید رفتیم پارک ملت. ظهر حوال ساعت 1 توی پارک بودیم ابتدا رفتیم قفس پرندگان رو دیدیم بعد هم رفتیم زیر انداز رو پهن کردیم و من ناهار خوردم و از اونجاییکه هوا خیلی خیلی خوب بود زنگ زدم و با اصرار مامان بدری و بابابزرگ و دایی محمد رو کشوندیم پارک! البته به نفع مامانی و بابایی هم شد چون اونها ناهار نداشتند و جاتون خالی مامان بدری جون لوبیا پخته بود،آخ چه لوبیا پلویی ...
1 مهر 1391